تبليغاتX
شازده کوچولو
شازده کوچولو دیگه رفته بود بین آدم بزرگا، هنوز هیچ دلش نمی خواست مثل آدم بزرگا رفتار کنه اما همه رفتارشو مسخره می کردن و هیچی از حرفاش نمی فهمیدن. ترجیح می داد دیگه کمتر با کسی حرف بزنه، هر از گاهی از میون صد تا آدم بزرگ یه نفر پیدا می شد که بفهمه اون چی میگه. دلش خیلی گرفته بود.

از وقتی که مار زرده سر قرار نیومد همین جور سرگردون بین آدم بزرگا مونده بود. حتما برا مار زرده اتفاقی افتاده بود که نیومده بود سر قرار. دلش خیلی برای گل سرخش تنگ شده بود خیلی وقت بود که صداشو نشنیده بود، هر وقت یاد صدای مهربونش می افتاد اشکش سرازیر می شد.

تو این زمین بزرگ یه آدم بزرگ پیدا شده بود که فکر می کرد اهلیش کرده ولی اون اصلا متوجه نبود. اولش همه چی خوب بود ولی بعد اصلا همه چی یادش رفت. آخه اون چیز زیادی از شازده کوچولو نمی دونست و راجبش سوال نمی کرد، اصلا حاضر نبود مسئولیت کسی که اهلیش کرده بود رو داشته باشه. خوش خوشک تو حال خودش بود و به فکر کسب و کارش، اصلا به چشمای شازده کوچولو توجه نمی کرد که پر از غصه شده بود اصلا به ذهنش نمی رسید ازش سوال کنه حالت خوبه؟! حتی با حرفاش شازده کوچولو رو بیشتر ناراحت می کرد ولی اون هیچی نمی گفت،تحملش می کرد چون خودشو مسئول می دونست.

شازده کوچولو دلش برای سیاره تنهاییاش، برای گل سرخش، برای غروب های دلتنگی هاش خیلی تنگ شده بود. هر شب یا هر موقع که تنها می شد بغض می کرد و ریز ریز گریه می کرد. دلش می خواست برگرده، دیگه نمی تونست تحمل کنه، با خودش فکر می کرد چقدر زندگی تو این سیاره مشکله. چقدر دوست داشتن ها فرق می کنه. اینجا باید واسه دوست داشتن گلت دلیل داشته باشی؛ هیچ کس باور نمی کنه که بهش بگی چون اهلیت کردم بی دلیل دوستت دارم ازتم توقعی ندارم. واسه آدم بزرگا دوست داشتن دلیل داره، توقع می یاره!

من خسته ام از همه آدم بزرگا و افکارشون. من می خوام برگردم پیش گل سرخم تو غروبهای تنهایی ام با خیال راحت گریه کنم.


نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت توسط شازده کوچولو |
 

به دلیل اینکه نوشتن در این وبلاگ رو با عشق به کسی شروع کردم که حالا رفته

و منو تنها گذاشته دیگه اصلا دلم نمی خواد اینجا بنویسم.

یه وبلاگ دیگه داشتم که هر از گاهی توش می نوشتم و تصمیم گرفتم حالا اگر زمانی

خواستم بنویسم اونجا بنویسم،اگرچه اصلا دیگه حس نوشتن ندارم.

ولی نوشتن گاهی می تونه آرومم کنه.

دلم خیلی گرفته،خیلی خیلی زیاد. برای آرامشم دعا کنید.

ممنونم

 

نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت توسط شازده کوچولو |
 
پارسال حساب می کردم بین من و تو چند کیلومتر فاصله وجود داره و از اینکه این همه
دوری ناراحت بودم، اما حالا نمی دونم چطوری می شه فاصله ای که بین ماست اندازه
گرفت. گاهی فکر می کنم خیلی دور شدی اما بلافاصله یه حسی بهم می گه همین
نزدیکیها هستی. کاش بودی هرچند دور، هرچند با هزار و سیصد و پنجاه و شش کیلومتر
فاصله! بودی و صدات آرومم می کرد و طعم نوشته هات خوشحالم.
دلم برای شنیدن صدات تنگ شده،بیشتر از هزار و سیصد پنجاه و شش کیلومتر
دلم برای لذت خوندن کلماتت تنگ شده،بیشتر از هفده هزار سال...
 
 
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت توسط شازده کوچولو |
 

هیچ لحظه نیست که یاد تو نیست

هیچ لحظه نیست که نام تو بر لبم نیست

هیچ لحظه نیست که خاطره هایت نیست

هیچ لحظه نیست که حسرت آغوش تو نیست

هیچ لحظه نیست که عشق تو در دلم نیست

هیچ لحظه نیست بی تو

اصلا بی تو هیچ چیز نیست

همه چیز بی معنی است

لحظه ها پی در پی می گذرند

اما برای من هیچ لحظه ای بی تو نیست

...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت توسط شازده کوچولو |

می خوام برا تولدت بنویسم. دلم می خواست برات تولد بگیرم..

پارسال یادت هست دوتایی ۱۲ شبِ ۱۷ دی باهم تولد گرفتیم... ذوق زده شده بودی.....

بعد از اون وقتی هم که کادوهاتو بهت دادم خیلی ذوق کردی........

می دونی همه ی اینا اشکمو در می یاره؟ چرا رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟

امسال همش به این فکر می کردم که تولدت روز تاسوعاس چطوری تولد بگیرم......

یادته پارسال روز تاسوعا برگشتی....چقدر خوشحال شدم از اومدنت.. از صبح که بیدار شدم دل تو دلم نبود که داری می یای........

ای خدا !! چرا همه ی شادی زندگی مو ازم گرفتی؟!!

پارسال چقدر خوشحال بودم از اومدنت و دیدنت و امسال.....هنوز باورم نمی شه که نیستی..

هیچ فکر نمی کردم غمگین ترین محرم عمرم امسال باشه. چقدر همه ی خوشی ها زود به پایان می رسند..

دلم برات تنگ شده،خیلی خیلی زیاد... هنوز باور نمی کنم، هنوز رفتنت محاله....

فقط دل خوشم به خاطرات، به نوشته هات و به صدای قشنگت، چقدر خوبه که این یادگاری هارو دارم.

از هر چیز که می ترسیدم به سرم اومد... من همیشه باید تنها باشم و بی عشق! حتما حقم همینه.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت توسط شازده کوچولو |
 

کاش آنسوی عشق

                       راهی بود برای رسیدن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت توسط شازده کوچولو |

بیشتر از چهل روز یا تقریبا پنجاه روز می گذره که تنهام گذاشتی، دلم نمی خواد حساب کنم که دقیقا چند روزه که نیستی چون بیشتر آزارم میده ولی من هنوز رفتنت رو باور نکردم... کاش مثل اون دفعه که امتحانم کردی باز دوباره برمی گشتی و می گفتی که همه ی اینا امتحان من بوده،اون وقت قول می دادم هیچی نگم و تنها در آغوشت بگیرم و از تنهایی گریه کنم...........

چند وقت پیش که باز به علت از دست دادن یه عزیز دیگه از کنار بیستون می گذشتیم یه نفر گفت اگر واقعا داستان شیرین و فرهاد درست بوده باشه و فرهاد به خاطر شیرین کوه را کنده باشه عجب آدم دیوونه ای بوده! اشک توی چشمام جمع شد ،تو دلم گفتم اگر عاشق بودی می فهمیدی که این دیوونگی چقدر شیرینه. من هم اگر بودم حاضر می شدم تمام کوه را بشکافم تا تو بار دیگر با من حرف بزنی. حاضر بودم تمام قله قاف را جابجا کنم تا تو بار دیگر برای من بنویسی. حاضر بودم تمام ریگهای بیابان را بشمرم تا تو بار دیگر به من لبخند بزنی. حاضر بودم هرچه دارم رها می کردم و دست از همه چیز می شستم تا تو را بار دیگر ببینم..حتی به این هم راضی ام که لااقل به خوابم بیایی و.........      اما افسوس...

من دیگر از این دنیا هیچ نمی خواهم و هیچ چیز نیست که خوشحالم کند و حالا، نخواسته هایم به من رو می کنند.

انگار دیگر همه چیز تمام شده....من هم به زودی تمام خواهم شد..

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت توسط شازده کوچولو |
توگفتی: "شعر و بوسه را که داشته باشی دیگر مرگ چه دارد که از تو بستاند"

مرگ همه چیزم را ستاند.

شعرهایت مانده اند، اما تو نیستی که آنها را برایم بخوانی.

طعم تلخ بوسه ای به جا مانده، اما بوسه بوسه های تو نیست.

از آن روز که گفتند رفته ای سیلاب اشک امانم نمی دهد، هر از گاهی از خودم می پرسم

آیا واقعا این اتفاق افتاده است؟! نکند همه چیز یک بازی،یک شوخی تلخ بوده است؟!

اما کاش این طور بود...

تو به من گفتی به زودی باز می گردی و برایم کتاب هدیه می آوری همراهت...

باورم نمی شود تنها ساعتهایی پیش از رفتنت صدایت را شنیده باشم،آن هم در فراسوی

شبی نامنتظر ....

نمی دانم چرا از این درد دیوانه نشدم... نمی دانم چرا هنوز زنده ام...این هم باورم نمی شود..

از گریه هایم دلگیر می شدی، حالا نیستی که ببینی شب و روزم گریه است وقتی تو نیستی..

هیچ لحظه ای نیست که یاد تو در کنارم نباشد...  آه از این زندگی که جز درد نیست..

چرا به من گفتی وابسته نشوم مگر می دانستی که خیلی زود تنهایم می گذاری؟!

تو گفتی شاید دوستی مان ده سال یا صد سال طول بکشد اما وابسته نشو... و مرا تنها گذاشتی

با همه ی دلبستگی هایم... کاش دعا می کردی من هم بیایم..

فکر می کنی فراموشت می کنم؟! هیچ وقت! مطمئن باش!

به هر چیز نگاه می کنم تو را به یاد می آورم، در فکرم تنها تویی که می گردی..هرچند اگر دور بودیم

شاید برای تو دوستی مهم نبودم یا حداقل تنها دوست مهم، اما تو برای من همه چیز بودی...

همه چیز.... دیگر هیچ ندارم...

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم،نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

از وقتی که دوستی مان پا گرفت این شعر مرا به یاد تو می انداخت و همیشه آن را برایت می خواندم

........

 

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت توسط شازده کوچولو |
 

پائیز ماه من است

من دخترِ سردِ پائیز ام

دلم هوای سرد پائیز، چشمم آسمان آن

و دستانم درختان بی برگ پائیزی...

نگاهم نگاه های منتظر ابرهای پائیز و قلبم برگهای رنگ به رنگِ زیر پا

پائیز با باران شناخته می شود،من هم با اشک هایم

پائیز یادآور سرماست و دستان من هم

پائیز غروب های سرد و دلگیر دارد،مثل دل من

پائیز برگهای سرخ دارد مثل قلب من

ابرهای پائیزی آسمان را دلگیر می کنند مانند چشمهای منتظر من که دلتنگی را منعکس می کنند

آفتاب پائیزی رونقی ندارد،درست مثل من

من دخترِ سردِ پائیزی ام

پائیز ماه من است

پائیز با همه دلتنگی هایش...

 

نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت توسط شازده کوچولو |
 

وقتی دوست داشتن را از زندگی ات بگیرند دیگر چه می ماند از زندگی!؟

وقتی که زندگی دریغ می کند از تو آنچه را که دوست داری .............دیگر چه می ماند از زندگی!؟

وقتی دوست داشته نشوی و نخواهند که دوستشان بداری..........آنوقت چه می ماند از این زندگی!؟

وقتی که مجبور شوی در زندگی به دوست داشتن هایت فکر نکنی و بُگذری.....آنوقت چه می ماند از این زندگی!؟

وقتی هیچ چیز بر مدار دوست داشتن نمی گذرد.... چه مانده است در این زندگی که با آن زندگی کنیم؟!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت توسط شازده کوچولو |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

shazdeh-kocholo

شازده کوچولو

shazdeh-kocholo

http://shazdeh-kocholo.blogfa.com

شازده کوچولو

شازده کوچولو

شازده کوچولو

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بدای

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند...

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار،دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!


(قیصر امین پور)
مشق های دلتنگی

شازده کوچولو

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog