از وقتی که مار زرده سر قرار نیومد همین جور سرگردون بین آدم بزرگا مونده بود. حتما برا مار زرده اتفاقی افتاده بود که نیومده بود سر قرار. دلش خیلی برای گل سرخش تنگ شده بود خیلی وقت بود که صداشو نشنیده بود، هر وقت یاد صدای مهربونش می افتاد اشکش سرازیر می شد.
تو این زمین بزرگ یه آدم بزرگ پیدا شده بود که فکر می کرد اهلیش کرده ولی اون اصلا متوجه نبود. اولش همه چی خوب بود ولی بعد اصلا همه چی یادش رفت. آخه اون چیز زیادی از شازده کوچولو نمی دونست و راجبش سوال نمی کرد، اصلا حاضر نبود مسئولیت کسی که اهلیش کرده بود رو داشته باشه. خوش خوشک تو حال خودش بود و به فکر کسب و کارش، اصلا به چشمای شازده کوچولو توجه نمی کرد که پر از غصه شده بود اصلا به ذهنش نمی رسید ازش سوال کنه حالت خوبه؟! حتی با حرفاش شازده کوچولو رو بیشتر ناراحت می کرد ولی اون هیچی نمی گفت،تحملش می کرد چون خودشو مسئول می دونست.
شازده کوچولو دلش برای سیاره تنهاییاش، برای گل سرخش، برای غروب های دلتنگی هاش خیلی تنگ شده بود. هر شب یا هر موقع که تنها می شد بغض می کرد و ریز ریز گریه می کرد. دلش می خواست برگرده، دیگه نمی تونست تحمل کنه، با خودش فکر می کرد چقدر زندگی تو این سیاره مشکله. چقدر دوست داشتن ها فرق می کنه. اینجا باید واسه دوست داشتن گلت دلیل داشته باشی؛ هیچ کس باور نمی کنه که بهش بگی چون اهلیت کردم بی دلیل دوستت دارم ازتم توقعی ندارم. واسه آدم بزرگا دوست داشتن دلیل داره، توقع می یاره!
من خسته ام از همه آدم بزرگا و افکارشون. من می خوام برگردم پیش گل سرخم تو غروبهای تنهایی ام با خیال راحت گریه کنم.
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت توسط شازده کوچولو
|


